شک
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 23:39
روزهای زیادی تو زندگیم داشتم که کارهایی رو انجام دادم و می دونستم که درست نیست ولی بازم انجام دادم....با وجودی که می دونستم غلطه ولی لذت گناه باعث شد تکرار کنم. ولی یه روزی به یه جایی می رسی که می بینی دیگه اونقدر ارزش نداره که اونهمه ریسک کنی....یا نمی دونم لذت کافی نیست....یا شرایط درست نیست ....ی...
داستان من13
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 3:43
نمی دونم چطور می تونم اون روزهای پر از شور و هیجان و پر از اشتیاق و شیرین رو خوب و کامل توصیف کنم.....مخصوصا که من زیاد حوصله ی بال و پر دادن به موضوعات رو ندارم....ولی واقعا حس می کنم این قسمت واقعا برام مهمه....اونهمه صبوری و تحمل در مقابل نیاز جنسی داشتن واقعا به نظرم یه جور هنره و کار هر مردی نی...
اجبار
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 20:17
واقعا گاهی تو زندگی به یه جایی می رسی که درست روبروی یک دیوار ایستادی و هیچ راهی نیست جز صبر و صبر و صبر خیلی تلاش می کنم که به قسمتهای مثبت زندگیم نگاه کنم ولی این دیوار بزرگ و سیاه و مخوف بدجور جلومو گرفته هم جلوی چشمم و هم جلوی قلبم خیلی تنهام خیلی خیلی زیاد گاهی واقعا بدن نیاز به لمس و تکیه کردن...
داستان من10
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 17:51
اون شب دعوای سختی کردیم ولی کاملا یادمه که خودم عمدا کاری کردم که اون به مرز جنون برسه و چنان کتکی منو زد که تا مدت طولانی دست و پام کبود بود و من خسته و دلگیر و آشفته اون شب رو سرکردم و صبح چمدونم رو بستم و برگشتم خونه ی پدری....البته سرراهم به اون دوستم هم خبر دادم و اونم خیلی خوشحال شد!!!! چه احم...
داستان من9
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 18:08
الان که دارم به اون روزها فکر می کنم با خودم می گم که چقدر پرانرژی و نترس شده بودم و شاید هم اقتضای سنم بوده...به هر حال کارهایی که اون روزها انجام دادم ....الان یادآوری یش هم منو می ترسونه....از طریق چت با یه مرد مجرد آشنا شدم که 4 سال از خودم کوچیکتر بود و اینبار رابطم از چت یه کمی بیشتر شد...یه گ...
داستان من7
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 16:47
اولین بارهایی که چت می کردم فوق العاده لذت بخش بود برام...مثل کودکی که اسباب بازی جدیدی پیدا کرده و خیلی از بازی خوشش اومده و ول کن نیست...همسرم متوجه شد و شروع کرد به کنجکاوی و شکاکی و من انگار خودم نبودم نمی دونم چطوری اونهمه شجاعت و جسارت پیدا کرده بودم واقعا الان که یادش می افتم دلم از خودم می گ...
داستان من8
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 16:47
به هر حال اون روزهای خیلی وحشتناک به هر شکلی بود گذشت...البته زندگی خیلی تند و تند می گذره ...خوبی و بدی....و من حرف های زیادی دارم از اون روزها برای گفتن....اینکه به شدت پشیمون بودم....اینکه دلم می خواست هرگز اتفاق نمی افتاد و اینکه مثل یک بدبخت و بیچاره و مغموم شده بودم و روی اینکه سرم رو بلند کنم...
دل رفته
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:39
امروز بعد از مدتهای طولانی از نزدیک دیدمش دیگه مثل قبل دلم تاپ تاپ نکرد و نلرزید و حسم این بود که اونم خیلی هیجان زده نبود و خیلی عاشق مثل گذشته نبود البته واقعا توقعی هم نباید داشت...تماس های ما شده فقط از طریق چند تا جمله ی کوتاه در روز از طریق چت نه دیداری و نه هیچ ارتباط دیگه ای مثل همون که می گ...
حرمت
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:29
دلم می خواد بهش بگم به حرمت عشقی که بینمون بود و هنوز در قلب من هست فقط یک خط برام بنویس اینهمه سکوت و سکوت و سکوت....هر بار که صفحش آن لاین هست و نگاه می کنم بغض تلخی تو گلوم هست و با خودم می گم یعنی الان با کیه واقعاxa0 دوباره می گم نه با کسی نیست داره یه چرخی می زنه تو صفحات مختلف ولی وقتی یاد ای...
داستان من
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:29
من نویسنده نیستم و راستش تا حالا جدی چیزی ننوشتم مگر انشاهای دوران مدرسه و البته بعدش هم یک سری مطالبی که به دستور روانشناسم بود و فقط به ضررم شد و همسرم اون مطالب خصوصی رو خوند و به عنوان مدرک نشون دیگران داد.ولی الان تصمیم گرفتم که داستان زندگیم رو بنویسم البته از بعد از ازدواجم ....چون به نظرم جا...
داستان من3
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:29
من با کلی احساسات خوب و قلبی پر از امید اومدم تهران که تمام نداشته هام رو تو زندگی جدیدم برای خودم به دست بیارم و چقدر من زندگی رو ساده می دیدم که همه چیز اینهمه آسون باشه . اینکه بیام تو زندگی مشترک با کسی که هیچی ازش نمی دونم و حالا در یک خانواده ی جدید که همه چیزش با آداب و رسوم خانواده ی من متفا...
داستان من5
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:29
پسر زیبا و دوست داشتنی من به دنیا اومد و با خودش یه دنیا امید و عشق به زندگی من آورد...هرچند که متاسفانه ماههای اول بعد از زایمان افسردگی پیدا کردم و همین باعث شد که برای درمان به روانپزشک مراجعه کنم ....البته یکی از بهترین روانپزشکان تهران که خیلی خیلی شلوغ بود و بالطبع زبده و وارد....اینکه تاکید د...