خرید بک لینک
به هر حال اون روزهای خیلی وحشتناک به هر شکلی بود گذشت...البته زندگی خیلی تند و تند می گذره ...خوبی و بدی....و من حرف های زیادی دارم از اون روزها برای گفتن....اینکه به شدت پشیمون بودم....اینکه دلم می خواست هرگز اتفاق نمی افتاد و اینکه مثل یک بدبخت و بیچاره و مغموم شده بودم و روی اینکه سرم رو بلند کنم نداشتم.....حس می کردم یک چاهی هست که من دارم هر لحظه درونش فرو می رم و هیچ کس نیست که منو نجات بده....پدر و مادرم حمایتم کردند و من خیلی ازشون خجالت می کشیدم ....ولی خانواده ی همسرم کاملا منو ترد کردند و دیگه نبخشیدند....ولی همسرم با کلی منت و لطف اومد خونه ی پدرم و منو بعد از حدود یک ماه با پسرم برگردوند خونه ی خودش و منت گذاشته و منو بخشید ...به شرطی که تکرار نکنم........

و من تصمیم گرفتم دیگه زن فوق العاده خوبی باشم و هیچ غلط زیادی نکنم!!!!!!

غافل از اینکه ذهن ناخودآکاهم قبلا تصمیم خودش رو گرفته و به هر شکل ممکن هم که شده یه جوری رابطه برقرار می کنه با یه نفر....فقط و فقط برای اینکه اون نیمه ی ناقص وجودی زن بودن رو کامل کنه و به همه ثابت کنه که ایراد برای ناقص بودن در خودش نیست....

من خیلی تنها بودم

خیلی خیلی تنها

هیچ کس نمی فهمید من چی می گم

دارو های اعصاب مصرف می کردم

خیلی داروهای قوی و زیاد ...فقط برای اینکه بتونم روی پا وایستم

از یه طرف از درون حس می کردم که خیلی زن بدی هستم چون نیت و قصدم کاملا مشخص بود و از یه طرف وجودم و ذاتم و تربیتم اونطوری نبود و این دو به شدت در جنگ و مبارزه بودند.

من هتوز هیچ کاری نکرده بودم عملا

ولی فقط خدا می دونه که چقدر هر روز از خودم متنفر بودم.....

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 16:47

صفحه بندی