و من تصمیم گرفتم دیگه زن فوق العاده خوبی باشم و هیچ غلط زیادی نکنم!!!!!!
غافل از اینکه ذهن ناخودآکاهم قبلا تصمیم خودش رو گرفته و به هر شکل ممکن هم که شده یه جوری رابطه برقرار می کنه با یه نفر....فقط و فقط برای اینکه اون نیمه ی ناقص وجودی زن بودن رو کامل کنه و به همه ثابت کنه که ایراد برای ناقص بودن در خودش نیست....
من خیلی تنها بودم
خیلی خیلی تنها
هیچ کس نمی فهمید من چی می گم
دارو های اعصاب مصرف می کردم
خیلی داروهای قوی و زیاد ...فقط برای اینکه بتونم روی پا وایستم
از یه طرف از درون حس می کردم که خیلی زن بدی هستم چون نیت و قصدم کاملا مشخص بود و از یه طرف وجودم و ذاتم و تربیتم اونطوری نبود و این دو به شدت در جنگ و مبارزه بودند.
من هتوز هیچ کاری نکرده بودم عملا
ولی فقط خدا می دونه که چقدر هر روز از خودم متنفر بودم.....
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری