و من انگار خودم نبودم
نمی دونم چطوری اونهمه شجاعت و جسارت پیدا کرده بودم
واقعا الان که یادش می افتم دلم از خودم می گیره....که چقدر بد شده بودم...با چند تا پسر مختلف حرف می زدم و برام جذاب بود....واقعا متاسفم ....از اینکه در شان و شخصیت من نبود....به هر حال یک روز رابطم با یکیشون خیلی زیاد شد و تلفنی هم حرف زدیم و همسرم به قول معروف مچ منو گرفت.....نمی تونم بگم دردناک ترین روز عمرم بود ....ولی یکی از روزهای سیاه زندگیم بود.....تلخ و سیاه و تاریک و مه آلود.....اونقدر وحشتناک که با خودم می گفتم همون آرامش بدون هیچ احساس فوق العاده خوب بود برام وچرا اینکارو کردم!!!!
واقعا متاسفم
گاهی آدم باید قیمت خیلی گزافی برای پیدا کردن تجربیاتش بده واقعا این قیمت زیاد بود برای من
چون من اصلا نمی فهمیدم که چیکار دارم می کنم
هرچند که الان که دارم فکر می کنم آگاهی من و توان من و شرایط من در اون زمان همون قدر بهم اجازه می داد و از طرفی من اونقدر جسارت نداشتم که از همسرم جدا بشم
هنوز هم این جسارت و شجاعت رو ندارم.
در هر حال اون اولین بار اتفاق افتاد و اولین بازخوردش این بود که همسرم به خانواده ها اطلاع داد و من فقط و فقط شدم زن هرزه.....
زنی که با وجود داشتن همسر رفتم و با یه مرد غریبه رابطه ی اینترنتی و تلفنی برقرار کردم
و اون زمان هر وقت که خودمو در آیینه نگاه می کردم یه فاحشه می دیدم در حالی که هنوز با هیچ مردی سکس کامل نداشتم ...حتی با شوهرم!!!!!
و شاید این درد رو هیچ زنی درک نکنه جز خودم
خیلی سخته و سقیله
نمی دونم کسی بفهمه که من چی می گم یا نه
ولی دل من پر از درد بود
یه حس خیلی خیلی تیره....اینکه همسرم به هیچ وجه نه منو می دید و نه منو درک می کرد و نه حتی منو ترک می کرد
فقط می خواست برنده ی یه بازی احمقانه باشه
بازی که من و اون بازیگراش بودیم و من چه زجری می کشیدم تو این بازی احمقانه....چون اسم اون زندگی نبود ...فقط بازی بود.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری