من یه دختر خیلی ساده و احساساتی بودم و تو خانواده ای بزرگ شدم که اصل اساسی اون صداقت و روراستی بود و البته خانواده ی مذهبی و پدر سخت گیر .
یک شهرستان نسبتا کوچیک با جوی سنگین از این جهت که دختر باید سنگین باشه و ....و البته دوران جوانی من سالهای خیلی بسته ای بود و نه مثل حالا که دیگه همه چیز واقعا فرزند سالاری شده و حرف فقط حرف بچه هاست.
تابستان سال 70 من تو سن 16 سالگی برای اولین بار که نه ولی برای اولین بار به طور جدی عاشق شدم اونم عاشق یه پسری تو فامیل و اونقدر ساده بودم که واقعا فکر می کردم همین عاشق شدن کافیه و اینکه دیگه تمومه و من خوشحال و خوشبختم.
راستش الان زیاد مطمئن نیستم که اون پسر واقعا چه نیتی داشت ولی در هر حال توی فضای ناجور اون موقع ما باهم دوست شدیم و این دوستی به جز آبروریزی چیزی برای من نداشت.
سال 72 من دانشگاه قبول شدم و نمی دونم چرا خیلی زود وقتی هنوز نرفته بودم که ثبت نام کنم یه خواستگار پروپاقرص برام پیدا شد و من واقعا نمی دونستم که چه خاکی باید تو سرم کنم.
از طرفی اون پسر فامیل رو دوست داشتم و اون خیلی راحت و صریح بهم گفت که مادرش و خانوادش مخالفن و از طرفی این خواستگار از نظر پدرم خیلی عالی بود چون فوق لیسانس بود و خونه و ماشین داشت و مومن بود....
و منکه اصلا تو 18سالگی نمی دونستم معیار چی هست و راستش دختر اول خونه بودم و اونقدر ساده و نمی دونم بگم چی ....که کلا فکری در مورد چیزی نداشتم...وقتی دخترای الان رو می بینم با معیارهاشون و شرطهاشون و اینکه من حتی یه ثانیه هم به این چیزا فکر نکرده بودم....چون پدر و مادرم فقط به من گفته بودن درس بخون یا کارای خونه رو درست انجام بده و مرتب باش و ....خلاصه از سیاست کسی چیزی یاد من نداده بود و منم درگیرش نبودم و دوستام هم همه درسخون و اهل کتاب و اینا و کلا من اهل چیزی جز یه سری مسائل جدی نبودم.
خلاصه که در کمال سادگی به اون پسره زنگ زدم و گفتم که می خوام ازدواج کنم و چون فوقالعاده احمق تشریف داشتم و هنوز زندگی درسهاش رو بهم نداده بود مشخصات خواستگارم رو هم بهش دادم و خداحافظی کردیم.
و البته چند روز بعد جناب محترم خواستگار صدای ضبط شده ی منو با دوست پسرم دلیلی برای به زدن مراسمی که تا عقد هم مشخص شده بود ;دونست و اینکه همه چیز به هم خورد.
راستش اینکه به هم خورد من خوشحال شدم.
ولی یه چیزی منو. خیلی اذیت کرد.
اینکه من از طرف اونا ترد شدم یعنی اینکه من دختر خوبی نبودم و اونا منو نخواستن!!!!!!
راستش خیلی برام سنگین بود...و از اون بدتر آبروریزی بود که توی جو کوچیک شهرستان بودم.و من فکر می کنم تو همه ی شهرستانها باشه.
به هر حال هنوزم که بعد از بیست و چند سال به یادش می افتم دلم خیلی تلخ و سنگین می گیره. اینکه پذیرفته نشی یا اینطور پذیرفته نشی که دختر خوبی نیستی و رابطه ای ناجور داری ....خیلی درد بدی داره
به هر حال گذشت...هر چند که بازتابش در خانواده اونقدر گسترده بود که هنوز بعد از سالها اثراتی داره گزنده و فراموش نشدنی.
امیدوارم هرگز هیچ دختری آبروش اونطوری بازیچه ی دست آدمهای بی هویت قرار نگیره .
چون شرافت و آبروی یه دختر مهمترین ارزش اونه
من دختر زیبایی بودم و هنوزم زن زیبایی هستم
ولی گاهی حس می کنم اینهمه درد و عذاب منو پیر کرده و کاش به جای زیبایی یه کمی شانس داشتم و البته کمی دانایی و سیاست.
البته می دونم که می خواستم داستانم مال بعد از ازدواجم باشه ولی به هر حال این مقدمه ای هست برای ازدواجم.
بقیشو بعدا می نویسم...چون دیگه نه ذهنم می کشه و نه دلم
دلم خیلی می گیره وقتی یاد روزهای گذشته می افتم
از اینکه اینهمه ساده بودم.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری