خرید بک لینک
الان که دارم به اون روزها فکر می کنم با خودم می گم که چقدر پرانرژی و نترس شده بودم و شاید هم اقتضای سنم بوده...به هر حال کارهایی که اون روزها انجام دادم ....الان یادآوری یش هم منو می ترسونه....از طریق چت با یه مرد مجرد آشنا شدم که 4 سال از خودم کوچیکتر بود و اینبار رابطم از چت یه کمی بیشتر شد...یه گوشی و خط جداگانه گرفتم که فقط برای تماس با اون بود و گاهی بیرون می دیدمش.....کم کم و ناخواسته بهش علاقمند شدم و این علاقه منو خیلی سرکش کرده بود.....دیگه از اون دختر سربه زیر و همیشه گناهکار که همسرم همیشه در مقابلش یک مرد پیروز و برنده بود ....دیگه خبری نبود....همسرم هم فهمیده بود که اگه حواسش به من نباشه دیگران ممکنه حواسشون باشه.....بنابراین دو تا کار انجام داد....اولیش خیلی خوب بود باهم رفتیم یه سری دوره های روانشناسی که واقعا عالی بود و من کلی چیزای خوب یاد گرفتم و اعتماد به نفسم خیلی بالا رفت و دومین کارش هم کنترل دقیق و لحظه به لحظه ی من بود.....که البته این دومی فوق العاده تلخ و زننده بود برای من.....هرچند که شاید حقم بود.

به هر حال چند وقتی گذشت

و از اونجایی که فردی که انتخاب کرده بودم اشتباه بود

و البته می دونم کلا همه چیز اشتباه بود

زندگیم هر روز بدتر از قبل می شد

خیلی وارد جزئیات نمی شم

فقط اینکه الان که دارم بهش فکر می کنم می بینم که چقدر من در عین کمبود محبت ,حماقت به خرج دادم.

و یک روز که خیلی حالم بد بود و به شدت زد و خورد بین من و همسرم پیش اومد ......من خونه رو ترک کردم و ......!!!!!!

خاطرات اون روزها شاید یکی از پربارترین و در عین حال دردناکترین و مهم ترین خاطرات و درس هایی هست که من در زندگیم گرفتم

خودم رو محک زدم

اینکه تا چه حد اهل عمل هستم

تا چه حد می تونم دوام بیارم

در عین تلخی و سختی

ولی روزهای خوبی بودند

چون چیزهایی که یاد گرفتم

هرگز با هیچ نوع نصیحت و آموزشی یاد نمی گرفتم

گاهی باید خودت به بعضی چیزها برسی

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 18:08

صفحه بندی