اینکه بیام تو زندگی مشترک با کسی که هیچی ازش نمی دونم و حالا در یک خانواده ی جدید که همه چیزش با آداب و رسوم خانواده ی من متفاوت بود یک زندگی موفق داشته باشم و پر از خوشحالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی ساده اندیشانه و احمقانه هستش
و الان که فکرش رو می کنم واقعا خندم می گیره!!!!
اونم با طرز تربیتی که من داشتم که مادر و پدرم فقط به من محبت کردن به دیگران رو یاد داده بودند و ادب و .... اینکه سیاست داشته باشم هرگز ....و نمی دونم شاید این چیزها یاد دادنی نباشه و فقط باید خودت یاد بگیری و زرنگ باشی و تو ی ذاتت باشه ....به هر حال من یک دختر ساده و یکرنگ و یک دل اومدم تو یه شهر پر از هیاهو میون آدمای چند رنگ و متفاوت که هر کدومشون یه دنیا بودند .
همسرم ظاهرا آروم و ساده به نظر می رسید و مهربون بود. و توی 4 ماه نامزدی که داشتیم من تقریبا دوستش داشتم و روزهای خوبی داشتم....من زیاد متوقع نبودم و توی زندگی یاد گرفته بودم که هر چیزی که هست بگم خوبه و چیزهای زیادی نخوام .....همین که توی یه منطقه ی خوب تهران یه آپارتمان 100 متری از خودش داشت که البته پدرش براش خریده بود و یه ماشین ساده و توی شرکت پدرش یه کارمند ساده بود با یه حقوق خیلی معمولی و زندگی ساده ای که من با جهیزیه م درست کردم و از نظر خودم قشنگ بود و برای من همه ی اینا خوشبختی بود ....خیلی زیاد خوشبخت بودم....!!!!!
یه جای خالی خیلی بزرگ داشتم و اونم تنهایی بود!!!! حمید شوهرم یه جورایی با من صمیمی نمی شد....نمی دونم چطور بگم...یه چیزایی حس کردنیه و گفتنی نیست .
اولین صحنه ای که بعد از عروسیمون یادمه فردای اون روز بهش گفتم که می خوام خیلی دوستش داشته باشم و بهش چسبیدم ولی یه دفعه انگار که ترسیده باشه خودشو از من دور کرد و من خیلی حس بدی پیدا کردم...نمی دونم دقیقا چی بود...بیشتر ترس بود یا اینکه خواسته نشدن و دوست داشتنی نبودن!!!!!
یه بار دیگم گفتم و دوباره می گم....من زیبا بودم و هستم ....از دیدن عکسای عروسیم لذت می بردم ....ولی یه چیزی یه جایی کم بود ....!!!!!!
من تایید این زیبا بودن و خواستنی بودن رو از شوهرم نمی شنیدم و حس نمی کردم.....راستش اون روزها این رو نمی فهمیدم وگرنه شاید اگه مشکل رو می دونستم حل می شد...ولی خوب من خیلی بی تجربه و صفرکیلومتر بودم....و یه مشکل خیلی خیلی خیلی بزرگ اینکه من و حمید تو رابطه ی جنسیمون موفق نبودیم!!!!!!
نمی دونم برای کسانی که دارن این نوشته رو می خونن چقدر قابل باوره....ولی چندین روز و چندین ماه و........گذشت و ما موفق نبودیم.
خوب من اولین تجربم بود و در مورد اونم همینطور بود و متاسفانه آگاهی ما فقط در حد شنیده های از دوستان و رمان ها و این چیزهای غیرمعتبر بود .
من الان که بعد از اینهمه سال و حل شدن موضوع دارم می نویسم نمی خوام اصل مطلب رو بگم .برای همین از دید همون زمان و حال و هوایی که داشتم موضوع رو بیان می کنم.
بعد از گذشت چندین ماه و مراجعه به دکتر زنان ....به این نتیجه رسیدند ....البته دکترها ....که هیچ مشکل جسمی و جنسی برای من وجود نداره و فقط یه جور مشکل روانی هست که برای خیلی از خانومها در اوایل ازدواج پیش میاد به نام واژینیسم و ترس از دخول .
که با یه سرچ تو نت می شه پیداش کرد.
خیلی از دخترها ترس از برداشتن بکارت دارند یا اولین دخول .....
و من این مشکل رو داشتم.
بهترین پزشک متخصص تو این مورد در تهران به ما معرفی شد و ما بهش مراجعه کردیم.
و درمان رو شروع کردیم....درمان از نظر اون پزشک خیلی روتین و ساده بود ...مثل قرص سرماخوردگی برای یک بیمار سرماخورده....و درمان ما 8 جلسه بود که باید یه سری تمرین هایی رو هر جلسه انجام می دادیم ....ولی من تو جلسه ی پنجم متوقف شدم.
دلیلش این بود که همسرم هیچ احساسی به خرج نمی داد ....یا نمی دونم شاید من بیش از حد می ترسیدم....بعد از اینهمه سال هم وفتی یادش می افتم ....تعریفش برام دردناکه.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری