گروه درمانی فوق العاده عالی بود و من خودم رو اونجا کم کم و پله پله می شناختم اعتماد به نفسی که شاید هرگز نداشتم رو ذره ذره از درونم بیرون می کشیدم...حس زیبا بودن و خوب بودن و متفاوت بودن چیزهایی بود که تقریبا در خودم می دیدم ولی فقط منتظر تایید از طرف دیگران بودم و البته اونجا جایی نبود که به راحتی تایید کنند و با روشهایی دردناک موقعیتهایی از درونت رو بیرون می کشیدند که خیلی واقعی به مسایل نگاه کنی و دست از حماقت برداری...و در مورد اون مسئله ی و مشکل سکس هم باید بگم که اینبار چون من خیلی انگیزه داشتم که حتما موفق باشم و تمام دستورات پزشکم رو مو به مو انجام می دادم ولی اینبار همسرم کم آورد و یکبار دستش به شدت درد گرفت !!!!!یا اینکه کمر درد ناجور گرفت در حدی که نمی تونست تکون بخوره و برای اولین بار پزشک عزیزم به من گفت که توی این مشکل هر دوتون مقصرید و حتی شوهرت بیشتر!!!!!!
و فقط خدا می دونه که من چه حالی شدم
انگار که یک کوه از روی دوش من برداشتند و من دیگه زنی با برچسب ناقص نبودم.
ولی واقعیت مطلب این بود که همسرم اصلا خوشش نیومد و دیگه حاضر به همکاری نشد!!!!!
برای اون مطلوب تر بود که تقصیر متوجه من باشه و این من باشم که مقصرم و اون برنده ی این نمایش احمقانه
به هرحال من هر روز اونجا داشتم رشد می کردم و حالم خیلی بهتر بود.اضافه وزن بعد از بارداری و مصرف قرصهای ضد افسردگی رو با یک رژیم منظم از دست دادم و برگشتم به همون حالت قبل از زایمان.یک زن زیبا و خوش اندام.
و دیگه کم کم همسرم بهانه هایی برای مراجعه به اونجا آورد و من گروه درمانی رو که چیزی نزدیک 2 سال هفته ای یکبار می رفتم رو ترک کردم.
دوباره برگشتم خونه;
سرد و تلخ و گنگ
اینبار پسرم هم کنارم بود
الان که فکرش می کنم واقعا سخت بوده ....ولی خوب من به هر حال گذروندمش...با وجود مشکل در سکس!!!!
تا اینکه به طور اتفاقی با یک مرکز درمانی دیگه آشنا شدم که اونجا می تونم بگم زندگی منو زیرورو کرد و چنان اثرات تخریبی برای من ایجاد کرد که هرگز از سرنوشتم پاک نمی شه....
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری